ستاره ها

ستاره ها

ای ستاره ها که بر فراز آسمان

با نگاه خود اشاره گر نشسته اید

ای ستاره ها که از ورای ابرها

بر جهان ما نظاره گر نشسته اید

آری این منم که در دل سکوت شب

نامه های عاشقانه پاره می کنم

ای ستاره ها اگر به من مدد کنید

دامن از غمش پر از ستاره می کنم

با دلی که بویی از وفا نبرده است

جور بیکرانه و بهانه خوشتر است

در کنار این مصاحبان خود پسند

ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است

ای ستاره ها چه شد که در نگاه من

دیگر ان نشاط و نغمه و ترانه مرد؟

ای ستاره ها چه شد که بر لبان او

آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد؟

جام باده سرنگون و بسترم تهی

سر نهاده ام به روی نامه های او

سر نهاده ام که در میان این سطور

جستجو کنم نشانی از وفای او

ای ستاره ها مگر شما هم آگهید

از دورویی و جفای ساکنان خاک

که اینچنین به قلب آسمان نهان شدید

ای ستاره ها ، ستاره های خوب و پاک

من که پشت پا زدم به هرچه هست و نیست

تا که کام او زعشق خود روا کنم

لعنت خدا به من اگر به جز جفا

زین پس با عاشقان با وفا کنم

ای ستاره ها که همچو قطره های اشک

سر به دامن سیاه شب نهاده اید

ای ستاره ها کز آن جهان جاودان

روزنی بسوی این جهان گشاده اید

رفته است و مهرش از دلم نمی رود

ای ستاره ها، چه شد که او مرا نخواست ؟

ای ستاره ها، ستاره ها، ستاره ها

پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟

کوتاه نوشت


چشمانت را روی هم بگذار

هزار نقش زیبا پیش چشمت میسازم

برای دلدادگی

برای حظ خوش جاودانگی

برای مستی و دیوانگی

بگذار تا هستم برایت بنویسم

 از غزلها و ترانه ها

از پرواز پرستو ها

از آبی دریا

از سرخی شقایقها

بگذار دستانت آرام بگیرند در دستان مهربانی

در آغوش گرم یک مهر آسمانی

بگذار برویم پا به پا ،شاید تا نور راهمان ،زیاد دور نباشد.

منبع:

http://avaze-shabahang.persianblog.ir

شعر از: نیلوفر ثانی



پشت شيشه برف مي بارد


پشت شيشه برف مي بارد

پشت شيشه برف مي بارد

در سکوت سينه ام دستي

دانه ي اندوه مي کارد

مو سپيد آخر شدي اي برف

تا سرانجامم چنين ديدي

در دلم باريدي ..... اي افسوس

بر سر گورم نباريدي

چون نهالي سست مي لرزد

روحم از سرماي تنهايي

مي خزد در ظلمت قلبم

وحشت دنياي تنهايي

ديگرم گرمي نمي بخشي

عشق ، اي خورشيد يخ بسته

سينه ام صحراي نوميديست

خسته ام ، از عشق هم خسته

غنچه ي شوق تو هم خشکيد

شعر ، اي شيطان افسونکار

عاقبت زين خواب درد آلود

جان من بيدار شد ، بيدار

بعد از او بر هر چه رو کردم

ديدم افسون سرابي بود

آنچه ميگشتم به دنبالش

واي بر من نقش خوابي بود

اي خدا .... بر روي من بگشا

لحظه اي درهاي دوزخ را

تا به کي در دل نهان سازم

حسرت گرماي دوزخ را ؟

ديدم اي بس آفتابي را

کاو پياپي در غروب افسرد

آفتاب بي غروب من !

اي دريغا ، در جنوب ! افسرد

بعد از او ديگر چه مي جويم ؟

بعد از او ديگر چه مي پايم ؟

اشک سردي تا بيفشانم

گور سردي تا بياسايم

پشت شيشه برف مي بارد

پشت شيشه برف مي بارد

در سکوت سينه ام دستي

دانه ي اندوه مي کارد ...

فروغ فرخزاد